


<
از وقتي آمديم ايران پيمان پيشرفت اساسي در صحبت كردن و رفتارهاي اجتماعيش داشته. كنجكاويش هم البته زياد تر شده و حتي در برابر بديهي ترين حرفها كلماتي جون چرا/چجوري/كي/ براي چي و غيره رو بكار ميبره و تا زماني كه طرفش خسته بشه اين سوالات رو ادامه مي ده .....فهميدم كه بايد خيلي خيلي در بكار بردن كلمات دقيق باشم چون خيلي سريع اونها رو مي گيره و بكار مي بره. با مهدكودك ميانه خيلي خوبي داره و اونجا رو دوست داره هر چند گاهي حرفها و حركاتي رو از اونجا با خودش به خونه مي ياره كه دوست ندارم. ولي در كل براش مفيد بوده.
به ژيمناستيك هم علاقه داره و استعدادش در اين زمينه خيلي خوبه.
از هند هم زياد ياد مي كنه ( به خصوص از دوستاش محمد مهدي و آنيتا) و گويا دلش براي اونجا تنگ شده( دل ما هم تنگ شده البته!) .
و اما ..
در ايران همه چيز رنگ و بوي محرم به خودش گرفته..حتي آقا پيمان كه خيلي فعالانه در مراسم شرگت مي كنه..


پيمان و فعاليتهاي مهد كودك :


پيمان و دوستان :

پيمان و ياسمين

پيمان و آرمين

پيمان و جوجه اردكش ( كه البته الان حسابي بزرگتر از اين شده !!)
اين هم يك سري عكس ديگه( به جبران ديركرد!!)


چشمك!




پيمان در حال پاك كردن لپه ( با عينك آفتابي!)
از زماني كه ما آمديم ايران دور دست آقا پيمان هست و هر جا كه مي ره مركز توجهات واقع مي شه. هر چند ما ( البته بيشتر بابا محمد ) درگير كارهاي اداري هستيم ، اما اين قضيه دخلي به آقا پيمان نداره و حسابي كيف مي كنه.
اولين خبر رفتن آقا پسر گل ما به مهد كودك جديدش هست كه خيلي خيلي دوستش داره و البته اونجا هم خيلي دوستش دارن. جالبه كه هر كس ازش مي پرسه اسمت چيه مي گه " آقا پيمان"!!!
اين هم عكسهاي روز اول مدرسه


اين هم آقا پيمان در حال شنا( به خدا هر كار كردم رو به دوربين نيومد دعوام نكنيد !!)

پيمان در حال رانندگي با ماشين اهدايي بابايي و ماماني

از دست اين نارنجهاي ترش باغچه بابايي!!!!

سبيل بلالي !

و اين هم خود بلال!

پيمان در حال كمك كردن در باغ بابا جون!

پيمان و چيدن محصولات باغ بابايي!!

چه قدر سنگينه واي واي !!

خوب بالاخره ما آمديم ايران...از آنجا كه حسابي درگير كارهاي اداري هستيم هنوز نشده وبلاگ پسر گلم رو به روز كنم. فقط اين رو بگم كه داره حسابي اينجا كيف مي كنه...ماماني...بابايي...مامان جون.. باباجون....دايي مسعود... عمو مرتضي و خيليهاي ديگه. خدا مي دونه كه چقدر عشق و محبت از همه مي گيره و من براش خيلي خوشحالم. احتمالا به زودي مي ره مهد كودك تا ز بودن در كنار بچه هاي ديگه لذت ببره. البته هنوز هم به ياد دوستهاي هندش هست مثل محمد مهدي، آنيتا، پارسا، پري، راگا، آدوي و .....
شرمنده! اين يك پست فوري بود عكس نداشتم دم دستم به زودي با كلي عكس بر مي گردم!!
چگونه مراقب باشیم خوابمون نبره!
( داستان جنگ تن به تن پیمان با خواب !)
پیمان کاملا خواب آلود جلوی تلویزیون دراز کشیده و کارتون مورد علاقه اش رو می بینه.. احساس می کنه داره خوابش می بره.. کارتون برای پخش آگهی تبلیغاتی قطع می شه ( من اصلا نمی فهمم که چرا وسط کارتونها آگهی تبلیغاتی می گذارن!).. سریع از جاش بلند می شه ..
می گم : کجا می ری پیمان ؟
پیمان: برم گیتارمو بیارم دنس( Dance) کنم !
گیتارشو می یاره و کمی می نوازه و دنس می کنه.
دوباره کارتون شروع می شه و پیمان میره پای تلویزیون دراز می کشه .. دوباره داره چشماش رو هم میره ... بلند می شه و می شینه و می گه : مامان پیمان نخوابه! ( انگار کسی بهش گفته بخواب!)
کمی که می شینه خسته می شه و دوباره دراز می کشه... اماانگار داره دوباره خوابش می گیره... می دوه توی اتاقش و چند تا کتاب می یاره و شروع می کنه به ورق زدن .. اما انگار فایده نداره ... دو باره می ره سر وقت تلوزیون. با خودش فکر می کنه"نکنه خوابم ببره ".. ولی انگار بدش نمی یاد یکم خودشو لوس کنه." مامان بگلون ( من رو بغل کن !)"
بغلش می کنم و موهاشو ناز می کنم .. پیمان می فهمه که این حرکت یعنی چی ...( پیمان وقتی خواب آلود هست اگز موهاشو ناز کنی زود می خوابه) می گه : مامان پیمان نمی خوابه!
می گم : نخواب عزیزم اشکال نداره .
فایده نداره.. مبارزه داره سخت می شه . از توی بغلم بلند می شه و می گه " بریم کیچن" ... توی آَشپزخانه چند بار دور می رنه تا یک چیزی پیدا کنه . بالاخره با کمی پاپ کورن راضی می شه... میریم توی اتاقش تا قطار بازی کنیم... ولی حوصله نداره... می گه " مامان بریم زنگ بزنیم بابا " کمی با بابا محمد درددل می کنه ...
دوباره میاد جلوی تلویزیون ... دیگه مبارزه غیر ممکنه... باید یک راه دیگه رو امتحان کرد.. شاید غذا خوردن باعث بشه خواب دست از سرش برداره می گه " مامان نیمرو برام درست کن "
می گم: " می خوری ؟ "
پیمان "بله "
می رم آشپزخانه و وقتی با نیمرو بر میگردم....... پیمان رو خواب ناز برده......
پیوست : مامانی و بابایی پیمان چند رور پیش رفتن ایران و حسابی جاشون خالیه.... کلی دلمون تنگ شده براتون ...خصوصا پیمان
و حالا عکسها
پیمان و دوست همیشگی
این کلک آقا پیمانه ..تی رو طوری پشت در می ذاره که از یک طرف به دیوار تکیه داره و کلا باز کردن در رو غیر ممکن می کنه( پیمان خطرناک می شود!) اما حقیقتا خطرناک نیستا.. نترسید چون همیشه این در قفل بسته است.
این هم آقا پیمان که به تقلید از مامانی عینک زده، خودکارش رو هم برداشته و جدول حل می کنه
چه اخمی!!

و این هم لبخند زورکی!

چند روز پیش سالگرد تولد پسر کوچولوی ما بود. 3 سال پیش درهای رحمت الهی به روی ما باز شد و خدا فرشته کوچکی رو در دامانمان گذاشت که از لحظه لحظه بودش لبریز شادی شدیم. شاکریم که سالم و سلامت است و آرزو داریم آنقدر زنده باشیم که موفقیتهاش رو در تمام عرصه های زندگی ببینیم .
امسال در سالروز تولد پیمان پدر بزرگ و مادر بزرگش ( مامانی و بابایی) هم اینجا بودند و با حضورشون جشن ما رو کامل کردند. جشن کوچک 5 نفره ای رو براش ترتیب دادیم و کادوهایی که به مناسبت تولدش تهیه کرده بودیم رو بهش دادیم. البته مامان جون، بابا جون و عمو مرتضی هم زحمت کشیده بودن و از ایران کادو فرستاده بودند.کیک و بادکنک و فشفشه و کاغذ رنگی.... شور و هیجان پیمان... و آب شدن قند در دل ما از شادی اون...خدا رو شکر
این هم عکسهای تولد:
کادوهای آقا پیمان
این هم یکی از کادوهای مامانی و بابایی که پیمان عاشقشه

دوهفته ای می شه که مهمانهای عزیزی برامون اومدن. مامانی و بابایی آقا پیمان ( پدر و مادر من ) . همه مون از این کنار هم بودن لذت می بریم خصوصا پیمان که ارتباط خیلی عمیق عاطفی با اونها برقرار کرده و هر از گاهی می فرماید : " پیمان با مامانی و بابایی می ره ایران، شما اینجا بمون دنس ( درس ) بخون "! . (این هم عاقبت پدر و مادر ها!). حمام و نماز ، فقط بابایی ! خواب و غذا فقط مامانی! با این وجود از حالا نگران زمانی هستم که می خوان برن.... پیمان خیلی غمگین می شه .... اما خوبیش اینه که با فاصله کمی ما هم می ریم ایران و این دوران فراغ به پایان می رسه . گویند عارفی را گفتند جمله ای بگو که وقتی شادیم غمگینمان سازد و وقتی غمگینیم شادمان کند
اما عکسهای آقا پیمان گل :
پا در کفش بابا محمد!
وای وای آلوی ترش!
این ماهی هست که پیمان با قیچی درست کرده... دقیقا شکل ماهی هست به خصوص دمش.
پیمان و شکلاتهاش
بازی با رنگهای انگشتی !
وای چه هوا گرمه
آب نارگیل تازه
این هم دو تا عکس برای حسن ختام
اصولا پسرها در هر سنی که باشند به دنبال نقطه ضعف می گردند! خصوصا اگر طرف مقابل مونث باشه این حس نقطه ضعف یابی به شکل آزار دهنده ای تصاعدی عمل می کنه !! این قضیه از سن پسر بچه ای مثل پیمان آغاز می شه، تا سن مردی مثل بابای پیمان ادامه پیدا می کنه و حقیقتا فکر نمی کنم هرگز پایان بپذیره! فقط میزان آن بسته به شرایط و اوضاع و احوال تغییر می کنه! از این بحث علمی نتیجه می گیرم که اصولا نباید نسبت به لمس کردن، کثیف کردن، کش رفتن و بعضا نابود کردن گل سر،برس، حوله،سشوار، وسایل آشپزخانه، کتاب، خودکار، ماشین لباسشویی، رو بالشی، کامپیوتر و اساسا لیست نامعلومی از اشیا حساسیت نشان داد!!! فکر کنم کاملا تکلیف خودم رو روشن کردم .
اما بپردازیم به پیمان : علاقه اش به نقاشی همچنان ادامه داره و پیشرفتش خوبه. نقاشی زیر کار شخص شخیص آقا پیمانه که به شهادت پدرش بدون هیچ گونه دخالتی از جانب من کشیده شده و به قول پیمان یک " آقا" هست. چشمها، دماغ، گوشها و دستها کاملا واضح هستند به نظرم:
از اون بهتر اینجا در یک کتاب فروشی چیزهای جالبی پیدا کردم . برگه هایی هستند که برای آموزش بچه ها طراحی شدند . با کمک اونها کودک می تونه با رنگها آشنا بشه ، بفهمه هر طعمی چه حسی رو ایجاد می کنه و جای هر چیزی در خانه کجاست و خیلی چیزهای دیگه. پیمان خیلی به این برگه های آموزشی علاقه داره . جالب تر اینه که از خلاقیت خودش هم استفاده می کنه مثلا در برگ زیر پیمان فقط باید شکل رو رنگ می کرد. وقتی شروع کرد به کشیدن خطها من متوجه نشدم چیه ولی بعد خودش توضیح داد که اینها بارون هستند که از ابر می یان:
یا توی شکل زیر فوری چند تا خط کشید و ریل قطار را ادامه داد و با نگرانی گفت مامان قطار ریل نداره می کﹶ سه ( می شکنه):

این هم یک روز که با هم در مجتمع ( آقا پیمان با لباس خانه) قدم می زدیم و پیمان گلهای کوچولو رو پیدا می کرد و می چید.( گلهای سر جیب رو داشته باشید!)
پیمان در حال لذت بردن از بازی در باران ( البته در تراس خانه):

قبول باشه حاج آقا !

این هم پیمان در حالی که داره پستونک "آوا" دوست ناز و دوست داشتنیشو می ذاره دهانش :
و آخر از همه اینکه بالاخره پسرم در هند به دنیا آمده و عشقش به کریکت رو نباید فراموش کنه:

مدتی هست که به خاطر گرمای هوا پیمان دیگه مدرسه نمی ره و ما تو خونه با هم هستیم و سعی می کنیم از این با هم بودن لذت ببریم . تازگیها پیمان خیلی به خونه سازی علاقه پیدا کرده و اگر کنار دستش بشینم گاهی یک ساعت بازی می کنه .
جناب مهندس در کنار برجشون!
دیگه اینکه با هم کلی نقاشی می کنیم و پیمان هم استعداد خوبی نشون می ده و معلومه به مامانی ( مادربزرگ) هنرمندش رفته. من مدل می کشم و پیمان تقلید می کنه :
خورشید :نارنجی رو من کشیدم ، زرد رو پیمان
درخت : آبی از من و سبز از پیمان
شکل بیضی : صورتی از من ، سبز از پیمان
و این هم شاهکار هنری پیمان: سیب همراه با چوب و برگش!
عصرها هم که معمولا همبازی "پری" میشه : دختری که برخلاف طبیعت هندیها خیلی پر جنب و جوشه و با پیمان جوره. علایق مشابهی هم در بازی کردن دارن . عکسها گویا هستند :




جالبه که هر دو علاقه دارند برعکس سوار الاکلنگ بشن .

دیگه در مورد رفتار پیمان در رستوران باید بگم که حقیقتا کیف می کنم . دو بار اخیر که باهاش رفتیم رستوران هیچ شیطونی نکرده و مثل یک پارچه آقا نشست و غذا خورد. قبلا باید یکی از ما می نشست و می خورد و یکی دنبال پیمان می دوید!

مطلب جالب دیگه این که اخیرا خوب یاد گرفته که استدلالهای مکارانه ارائه بده ( کلمه بهتری سراغ ندارم !) . میره توی مغازه ، اسباب بازی که دوست داره بر می داره و می گه : مامان ، ببین برات چی خریدم! یا اینکه وقتی لازم باشه کوچک می شه و در وقت نیاز بزرگ :" مامان بغل کن ، پیمان کوچیک ، خیلی خسته شده" ! از اون طرف " پیمان خودش اورنج ( پرتقال) پوست بگیره ، پیمان بزرگه !
این هم چند تا عکس جالب :
پیمان با مدل موی جدید!
پس کو این دروازه بان ؟!

پس کو این راننده؟!

گفته بودم که پیمان خیلی به خمیر بازی علاقه داره. همیشه به من می گه که چی براش بسازم و وقتی مشغول درست کردنش می شم خیلی با دقت نگاه می کنه . چند روز پیش با هم خمیر بازی می کردیم و من چند دقیقه حواسم رفت به تلوزیون.... یه دفعه پیمان گفت " مامان ببین پیمان موس (mouse = موش ) درست کرده" و من دیدم واقعا یه موش درست کرده. با تمام اجزا . خودش توضیح داد " ببین تپش ( چشم ) هم داره"
بعد هم یه ساعت مچی درست کرد . خودش می گفت " اول موس ( موش ) رو خاچش ( قاچش ) کردم ، بعد ساعت درست کردم"! . به نظر من که خیلی شبیه یک ساعت مچی هست. دو تا دسته و صفحه ساعت کاملا قابل تشخیص هستند.
نکته دیگه اینکه پیمان خیلی خیلی به روزنامه خوندن ( به قول پیمان "دوباسه") باباش حساسیت داره. تا اون می یاد روزنامه بخونه پیمان می دوه روی روزنامه یا اینکه روزنامه رو پاره می کنه ( منظورش اینه که با من بازی کن و روزنامه نخون!) ولی وقتی باباش نیست ادای اون رو در می یاره و روزنامه می خونه ، خیلی با دقت :
بعد می گه " نوشته بابا ، مامان ، پیمان"!
ط’ لابی : طالبی
می ش’ ک ﹶمش : می ک’شﹶمش !
گیشوم :تفنگ
ﹶات’ ل :یخچال
کیتن: کیچن (آشپزخونه)
این دی : اینجوری
شا تی میگی ؟ : شما چی می گی ؟
شا تای میخویی : شما چایی می خوری؟
خوشل :خوشگل
هنچ هنچ : به ران مرغ اطلاق می شود که دست می گیری و گاز می زنی .( اگر همون مرغ تکه تکه بشه بره لای پلو می شه م’ خ بد ( مرغ بد)
ساندیچ : ساندویچ
مک دولول : مک دونالد
نیتونم : نمی تونم
ش’شتم : شستم
لی لاپ :لالی پاپ :آب نبات چوبی
آشﹶ زی :آشپزی
ت’م’م’خ : تخم مرغ
ایکول: اسکول(school)
توفک :پفک
د ﹶ مپ ﹶ ندی(dampandi): دمپایی
موته : مورچه
شﹶ ب ﹶ د : این کلمه هم معنی شربت میده هم سبد .تازه اگر آخرش "بیا" هم بیاد که میشه " شﹶ بﹶ د بیا" معنیش می شه" شما بعد بیا" !
اینم چند تا عکس:
پیمان، تابستان و شنا!
پیمان و بولدوزرش!
پیمان سخت غرق تعمیر بولدوزرش هست....
.
پیمان در حیاط مجتمع